تبليغاتX
من دیگر خودم نیستم...
من از الکی نوشتن لذت میبرم..

عاشق الکی نوشتن هستم

من آدم الکی هستم....

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:57  توسط بهاره 


آنچه كه مي تابيد بي دريغ

از پس ليوان شيشه اي الكل

آنكه سوسو ميزد مداوم و ممتد

چشمهاي تو بود

آنچه  مينواخت پنجه هاي خونينش را بر پيكره ي داغ تو

آنچه گره ميزد گيسويش را بر گردن تو

دستهاي من بود

دستهاي من بود و دستهاي من

و تا ابد دستهاي من بود

او كه باخته بود در سور ناسور شده ي عشق تو

او كه داغمه ي زخمهايش بر ديوارها ترك ميزد

او كه مشت ميكوبيد بر آيينه

همان كه تاول گونه هاش از اشك چركين بود

همان كه گيسوي بلوطيش جنگلي باران خورده بود

نه من نبودم

من ؟آسوده خفته بودم در گوري كه راهب پير بودايي كنده بود

همان گوري كه پر بود از لاشه ي سگهاي وحشي و فسيل بنفشه هاي جنگلي.

من از تو رها بودم

از تو ترك ميكردم بستر را

و با تو مي آرميدم در آن

اما تو از من رها نبودي.

ميشناختم فاحشه اي را كه تنش كتيبه اي بود

از كبوديهاي قصاب محل

تا نوازشها شاعر ترانه فروش

و امضاي آقاي وزير

اما نميدانم در ميان آن همه خاطره

آن عكس از تو چه بود

بر صحراي سينه اش!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:58  توسط بهاره  | 
این بار هم همان بود...خستگی خستگی خستگی....باز هم رودست......من محکومم به فراموش شدن...به نبودن..عشق وجود نداشت...عشق افسانه بود...من باختم...و حالا برای زنده ماندن فقط یک معجزه میخواهم.

مهبد به من ایمیل داده بود.وقتی برایش نوشتم چه بر سرم آمده.نوشته بود

همیشه در گوشه ای از جهان

مردی به انتظار زنی زیبا نشسته

و وقتی زنی زیبا می گرید

چشمهایش خونی می شود

و وقتی زنی زیبا میمیرد

زمین هم میمیرد...

((دنبال مرد آرزوهایت باش...من مطمئنم که آدمهای عادی لایق چشمان تو نیستند))

او میداند که من برای زنده ماندن به معجزه محتاجم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:59  توسط بهاره  | 

من کی هستم؟داشتم پستهای 3 سال پیش و نظراتشان را میخواندم...چه روزهایی بود...چه روزهای ساده ای...17 18 سالم بود و مدرسه میرفتم.البته هنوز آن موقع هنوز موهایم بلوطی بود و اسیر رنگ موهای مختلف نشده بود.آن موقع البته هنوز افتخار آشنایی با آخرین متد آرایشگری را نداشتم و آن قدر هم آزاد نبودم که مهمانی بروم و نیمه شب برگردم...شعر میگفتم و همه هم دوستم داشتند.اما الان آنهایی که مرا نمیشناسند در بهترین حالت مرا ((داف))مینامند و آنهایی که میشناسند هم ((دیوانه ی باهوش)).میبینید؟در حالیکه اینها اصلا شایسته من نیست و باید من را((مزخرف دیوانه))یا((از دست رفته))بنامند.این عادلانه نیست.این روزها همدم تنهایی مضحک و رعب آور من صدای محزون EVANESCENCE است که میخواند:dont try to fixed me im not broken! میبینید که.روزهای طلایی من در اتاق دود گرفته ای میگذرد که همدمش فقط دود است:suddenly i know im not sleeping!.شاید من کسل کننده باشم اما این روزها ازمن کسل کننده ترند.روزهایی که تنها آغوش مردانه ای آرامت میکند که از آن تو نیست.روزهایی که لعنتی ها تمام هم نمیشوند.روزهای مبتذلی که در بین آدمهای احمقی میگذرد که کعبه آمال آنها این است که شبیه فلان بازیگر یا خواننده شوند.آدمهایی که حتی نمیتوانند گریه کنند یا بخندند.بیخیال اینها عوارض دیوانگیست.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:15  توسط بهاره  | 
فکر کنم ۱ هفته ای میشود که وبلاگم ۳ساله شده.البته قبلا ها که هنوز انقدر مهم نبودم !و هنوز دیگران به من نمیگفتند خانم وکیل همیشه همینجا ها بودم.اما از موقعی که مشاوره میدهم و یک پایم دادگاه است و آن یکی دانشگاه کمتر وقت میکنم که این طرفها آفتابی شوم.شاید میترسم.میترسم که یادم بیاید کی هستم.آخر این روزها آنقدر غرق روزمرگی ام که یادم میرود اسمم چه بوده.یادم میرود کجا ایستاده ام.تازگی ها گاهی در خیابانهای این شهر خراب شده گم میشوم.من متنفرم.از بزرگسالی.از حماقت های آدم بزرگها.از آرایش کردن(که اجباریست!)از کیفهای مارکدارو کفشهای آنچنانی.دلم خاک میخواهد.چشمهای ساده و بدون ریمل میخواهم.من آنقدر مهم هستم که در خودم گم میشوم.در حاشیهای کوچه های خاکی یوسف آباد میدویدم.نه مثل حالا که مرکز خریدهای شمالغرب تهران آزرده ام میکند.من این روزها از همیشه دیوانه ترم و هیچ کس به دادم نمی رسد.

.................

پ.ن.من خودم میدانم چقدر مزخرفم.شما خودتان را خسته نکنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:13  توسط بهاره  | 
من عوضی هستم.با هم که تعارف نداریم.من کثافت و پست بودم. چشمهایم شریر هستند.یک جفت گوی مرموز تبدار. من ساحره ای به تمام معنا بودم و خودم خبر نداشتم.من زیبایی خیره کننده ای نداشتم.هیچ احدی هم با نگاه اول عاشقم نمیشد.اما اثر من روی مردها مثال نازدنی بود.من زیبا نبودم اما خیره کننده بودم.اشتباه نکنید.اصلا صحبت تعریف نیست. نمیتوانم خودم را ببخشم.من بازیش دادم.یعنی هر دویشان را بازی دادم.من فقط میخواستم اذیتش کنم.اما وقتی هر دویشان روبروی هم قرار گرفتند.اشک ریختند و گفتند که مرا نمیبخشند از خودم بدم آمد.من عوضی هستم.باید کتکم میزدند.در خوشبینانه ترین حالت باید آبرویم می رفت.خودمانیم عجب جانوری هستم ها!با این موهای زیتونی و آن چشمهای مرموز.چرا من اینطوری هستم؟چرا مثل دوستهایم سوار ماشینم نمیشوم که ایران زمین را دور بزنم؟چرا هیچ چیز خوشحالم نمیکند؟این همه مرموز بودن این همه سری بدن چه دلیلی دارد؟چرا من خودم نیستم؟ولی عجب کثافتی بودم و خبر نداشتیم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:29  توسط بهاره  | 

تو بودی؟

آیا تو بودی که آرامش غمگنانه ملحفه را بهم زد؟

دستهایت در دستهای من لغزید

اکسیر گرم دهانت قفل دهانم را شکست

و هرم طوفانی نفسهایت

گردن نحیفم را در هم کوبید؟

باور نمیکنم

رویا بود؟

شراب خانگی بود یا پری سبز؟

...................

من نفسهای بلندت را میشنوم

چشمهای خمار از هوست را

دوست دارم عضله های گرفته تنت را

و ملحفه خونی شد!

..................

تمام شد

میراث اجداد مونثم

سند نجابتم را

خاطره دار خریتم را

با عشق تقدیم تو میکنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:47  توسط بهاره  | 

حقیقت این بود...من باخته بودم...شاید همه مسخره ام کنند شاید که نه قطعا همه مرا احمق میپنداشتند.دیگر هیجکس را ندارم.نه من دختر احساساتی نبودم هیچوقت احساساتی نبودم....فقط دوست داشتم... کسی را دوست داشتم که مرا نگهبان دوزخ مینامید!بازی خنده داری بود.دیگر هیچ کس منتظر من نیست تلفنم زنگ نمیخورد.فقط من ساعتهای متمادی مینشینم و سیگار میکشم.من اصلا نمیخواستم توی این خیابانهای لعنتی راه بروم.وقتی او نبود دیگر این تن لعنتی این چشمهای مسخره و این قوسهای شیرین را نمیخواستم.میدانم الان چه حالی دارد آدم جدید....روزهای جدید....این وسط فقط من بودم که تنها با سوزشی در قلب مانده ام و غصه میخورم...چقدر خوب میشد اگر فراموشش میکردم.اگر او ظالمانه مرا به بهانه ی دیوانگی از خود نمیراند.دیگر کسی به من فکر نمیکند.مسخره است.باید با او هم مثل بقیه تا میکردم.حماقت کردم که عاشق شدم...مردی که ادعای عاشقی داشت بخاطر اینکه برای دفاع از من میخواست با کسی درگیر شود به من گفت که لیاقتش را ندارم...حقیقت این بود.کسی که دوستش داشتم با من کاری را کرد که خودم با همه میکردم و حالا فقط من مانده ام و سیگار...این سیگار لعنتی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:58  توسط بهاره  | 
اصلا نمیدانم کجا ایستاده ام.

کجای این تاریخ سیاه و زندگی روزمره

شاید گیسوی دختری که باد او را با خود برد

دیگر رنگ خورشید طوفانی نبود

شاید عشق نفرت حسرت و بغض دروغی بیش نبود

شاید بهار به دنیا آمد تا خلا وجود پاییز را پر کند.

شاید ۲۰ سالگی هرگز وجود نداشت.

شاید تمام این روزها رویای زمستانی بود.

شاید من هرگز وجود نداشت.

......................................

انگار یک نفر با منطق فیلسوفانه ای آرامم کرده است.

انگار شراب جوشنده وجودم ته نشین شده است.

من به خورشید باز میگردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط بهاره  | 

چشمانت

کارناوال آتش بازیست

هرسال یکبار

به تماشایش می روم

و باقی روزها را

صرف خاموش کردن شعله ای میکنم

که زیر پوستم زبانه میکشد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط بهاره  |